تبلیغات
مدل سازی اطلاعات ساختمان building information modeling - مطالب ابر داستانک

درحال مشاهده: مدل سازی اطلاعات ساختمان building information modeling - مطالب ابر داستانک

ادعونیاهدای خون
موسسه محک
اهداء عضو

بد شانسی یا خوش شانسی؟

پنجشنبه 27 آبان 1395
08:35
بیم BIM
بد شانسی یا خوش شانسی؟

در روزگاری کهن، پیرمردی روستازاده بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد و همه همسایگان برای دلداری به خانه اش آمدند و گفتند: "عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!".
روستا زاده پیر در پاسخ گفت: "از کجا می دانید که این از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسیم؟".
همسایه ها با تعجب گفتند: "خب معلومه که این از بدشانسی توست!".
هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: "عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت همراه بیست اسب دیگر به خانه برگشت.".
پیرمرد بار دیگر گفت: "از کجا می دانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسیم؟".
فردای آنروز پسر پیرمرد حین سواری در میان اسب های وحشی زمین خورد و پایش شکست. همسایه ها بار دیگر آمدند: "عجب شانس بدی.".
کشاورز پیر گفت: "از کجا می دانید که از خوش شانسی من بوده یا از بدشانسیم؟".
چند تا از همسایه ها با عصبانیت گفتند: "خب معلومه که از بدشانسی تو بوده پیرمرد کودن!".
چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمامی جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دور دست، با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته اش از اعزام معاف شد. همسایه ها برای تبریک به خانه پیرمرد آمدند: "عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد.".
و کشاورز پیر گفت: "از کجا می دانید که....؟".

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


نتیجه:
همیشه زمان ثابت می کند که بسیاری از رویدادهایی که آنها را بدبیاری و مسائل لاینحل زندگی خود می پنداشتیم، صلاح و خیرمان بوده و نعمت ها و فرصت هایی بوده که زندگی به ما اهدا کرده است. 
ارسال شده در:

آیا خداوند شر را آفریده است ؟!

پنجشنبه 27 آبان 1395
08:23
بیم BIM
آیا خداوند شر را آفریده است ؟!

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد. او پرسید: «آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد، آفریده است؟».
دانشجویی شجاعانه پاسخ داد: «بله».
استاد پرسید: «هر چیزی را؟».
دانشجو پاسخ داد: «بله هر چیزی را.»
استاد گفت: «در این حالت، خداوند شر را آفریده است. درست است؟ زیرا شر وجود دارد.».
دانشجو برای این سؤال، پاسخی نداشت و ساکت ماند. استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یک بار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است.
ناگهان، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت: «استاد، ممکن است که از شما یک سؤال بپرسم؟».
استاد پاسخ داد: «البته».
دانشجو پرسید: «آیا سرما وجود دارد؟».
استاد پاسخ داد: «البته، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟».
دانشجو پاسخ داد: «البته آقا، اما سرما وجود ندارد. طبق مطالعات علم فیزیک، سرما عدم تمام و کمال گرماست. شیء را تنها در صورتی می توان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شیء است که انرژی آنرا انتقال می دهد. بدون گرما، اشیاء بی حرکت هستند، قابلیت واکنش ندارند. پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم.».
دانشجو ادامه داد: «و تاریکی؟».
استاد پاسخ داد: «تاریکی وجود دارد.».

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


دانشجو گفت: «شما باز هم در اشتباه هستید، آقا. تاریکی فقدان کامل نور است. شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید، اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز تنوع رنگ های مختلف را نشان می دهد که در آن، نور طبق طول موج های مختلف، می تواند تجزیه شود. تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم.».
و سرانجام دانشجو پرسید: «و شر، آقا؛ آیا شر وجود دارد؟ خداوند شر را نیافریده است. شر فقدان خدا در قلب افراد است؛ شر فقدان عشق، انسانیت و ایمان است. عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند. آنها وجود دارند. فقدان آنها منجر به شر می شود.»
و حالا نوبت استاد بود که ساکت بماند.

نام این دانشجو آلبرت اینشتین بود.

(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

شما چند روز در رم می مانید؟

پنجشنبه 27 آبان 1395
07:50
بیم BIM
شما چند روز در رم می مانید؟

سه مسافر به رم رفتند. آنها با پاپ ملاقات كردند. پاپ از مسافر اول پرسید: "چند روز در اینجا می مانی؟‌"
مسافر گفت: ‌"سه ماه." پاپ گفت: "پس خیلی جاهای رم را می توانی ببینی.‌"
مسافر دوم در پاسخ به پرسش پاپ گفت:‌ "من شش ماه می مانم." پاپ گفت:‌ "پس تو بیشتر از همسفرت می توانی رم را ببینی."
مسافر سوم گفت: "من فقط دو هفته می مانم." پاپ به او گفت:‌ "تو از همه خوش شانس تری. زیرا می توانی همه چیز این شهر را ببینی."
مسافرها تعجب كردند، زیرا متوجه منطق پاپ نشدند.
تصوركنید اگر هزار سال عمر می كردید،‌ متوجه خیلی چیزها نمی شدید، ‌زیرا خیلی چیزها را به تأخیر می انداختید. اما از آنجا كه زندگی خیلی كوتاه است، نمی توان چیزهای زیادی را به تأخیر انداخت. با این حال، ‌مردم این كار را می كنند. اگر كسی به شما می گفت فقط یك روز از عمرتان باقی است، چه می كردید؟ ‌آیا به موضوعات غیرضروری فكر می كردید؟ نه، ‌همه آنها را فراموش می كردید. عشق می ورزیدید، مراقبه می كردید‌، زیرا فقط 24 ساعت وقت داشتید؛ بنابراین، موضوعات واقعی و ضروری را به تأخیر نمی انداختید.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


شما چند روز در رم می مانید؟! چگونه زمان خود و سازمان یا شرکت را مدیریت می کنید؟ آیا آنقدر می مانید که به همه ابعاد آن برسید؟
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

اثبات وجود خدا

پنجشنبه 27 آبان 1395
07:49
بیم BIM
اثبات وجود خدا

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در بین کار، او و آرایشگر در مورد مطالب مختلفی صحبت کردند. به موضوع خدا که رسیدند، آرایشگر گفت: "من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد".
مشتری پرسید: "چرا باور نمی کنی؟".
آرایشگر گفت: "کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت، این همه مردم مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شد؟ اگر خدا بود، درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج وجود داشته باشد".
مشتری جوابی نداد، چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض خارج شدن از مغازه، مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده؛ ظاهرش خیلی کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری به آرایشگاه برگشت و به آرایشگر گفت: "میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند".
آرایشگر گفت: "چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم".
مشتری با اعتراض گفت: "نه، آرایشگرها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد".
آرایشگر گفت: "نه بابا! آرایشگرها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند".
مشتری پاسخ داد: "دقیقاً نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد".

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management





ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

وزن کره

چهارشنبه 26 آبان 1395
10:09
بیم BIM
وزن کره

مرد فقیری بود که همسرش کره می ساخت و او آنرا به یکی از بقالی های شهر می فروخت. آن زن کره ها را به شکل گلوله های یک کیلویی می ساخت. مرد آنرا به یکی از بقالی های شهر می فروخت و در مقابل، مایحتاج خانه را می خرید.
روزی مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامی که آنها را وزن کرد، اندازه هر گلوله کره ۹۰۰ گرم بود.
او از مرد فقیر عصبانی شد و روز بعد به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمی خرم؛ تو کره را به عنوان یک کیلو به من می فروختی در حالی که وزن آن ۹۰۰ گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم، یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار می دادیم. یقین داشته باش که به اندازه خودت برای تو اندازه می گیریم!

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: فاطمه باطنی)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

شیخ و شتر

چهارشنبه 26 آبان 1395
10:09
بیم BIM
شیخ و شتر

بزرگی با حالی بد در بستر بیماری، خود را در حال مرگ دید. بنابراین از فرزندان و مریدان خود خواست که از کوچک و بزرگ در شهر برای او حلالیت بگیرند تا با خاطری آسوده تر رهسپار سرای باقی شود. فرزندان و مریدان شیخ در شهر گشتند و از هر که لازم بود، رضایت گرفتند و نتیجه را به شیخ بازگو کردند. شیخ باز هم خود را آسوده نیافت و گمان برد که کسی از او رنجیده خاطر است. بنابراین از نزدیکانش خواست که از حیوانات متعلق به او هم حلالیت بگیرند. آنها نیز با امید بهبود مراد خود، از همه حیوانات حلالیت گرفتند تا به شتری رسیدند که با لجاجت تمام از حلالیت دادن، سر باز می زد و می خواست خود با شیخ صحبت کند.
شیخ با آن حال نزد شتر رفت و گفت: "می دانم که بارهای سنگین بر تو گذاشتم و در صحرا و بیابان تو را تشنه، این طرف و آن طرف بردم؛ به جای علف به تو خار دادم در حالی که خودم سیر بودم و آب گوارا می نوشیدم. با این حال از تو طلب بخشش دارم و از ملازمان می خواهم که تا آخر عمرت تو را در ناز و نعمت نگاه دارند".
شتر با ناراحتی گفت: "ای بزرگ، خدای من و تو، مرا برای بار بردن، خار خوردن، و تحمل تشنگی آفریده است. من از بار بردن و تشنگی ها آزرده خاطر نیستم. اما آنچه از تو بر دل دارم، به تو می گویم و تو را می بخشم. روزی سوار بر اسب با خدم و حشم در جلوی کاروان می رفتی و من و دیگر شتران در پی ساربان در راه بودیم. در میانه راه، خاری به پای ساربان فرو رفت و از کاروان عقب ماند و تو افسار شتران را بر پشت الاغی بستی. ما بدین چاره تو ناچار بودیم، حال آنکه ما را شأن و منزلت، بر پیروی ساربان بود نه دنباله روی حمار".

نکته:
انتخاب و انتصاب مدیران در همه رده های مدیریتی سازمان باید بر اساس شایستگی ها باشد. در غیر این صورت همراهی و مشارکت نیروی انسانی را از دست خواهید داد.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management




ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

خدمت به علم

سه شنبه 25 آبان 1395
06:04
بیم BIM
خدمت به علم

دکتر ژوزف ایگناس گیوتین، پزشکی فرانسوی بود که هنگام وقوع انقلاب کبیر فرانسه در دانشگاه پاریس تدریس می کرد. او که بعد از انقلاب به عضویت مجمع انقلابی فرانسه درآمده بود، نخستین فردی بود که در سال ۱۷۸۹ میلادی در مجلس مؤسسان فرانسه پیشنهاد کرد که به جای اعدام متهمان با وسیله ای زجرآور، سر آنها با ماشینی مخصوص از بدن قطع گردد. مجلس مؤسسان فرانسه با پیشنهاد وی موافقت کرد و دستگاه گیوتین را، که قریب به یک قرن قبل و به مدت کوتاهی در ایتالیا مورد استفاده قرار گرفته بود، وارد کردند.
دستگاه ژوزف گیوتین از سوی آنتوان لویی، جراح و دبیر مادام العمر آکادمی جراحی رسماً تأیید شده بود. پس از وقوع انقلاب در فرانسه، افراد کثیری توسط همین دستگاه اعدام شدند؛ افرادی که بسیاری از آنها در به ثمر رسیدن انقلاب، نقش بسزایی داشتند.
یکی از این افراد، فیزیکدان و شیمیست معروف، لاوازیه بود. لاوازیه بعد از اینکه به اعدام با گیوتین محکوم شد، تصمیم گرفت در آخرین لحظات زندگی هم به علم خدمت نماید. او به شاگردان خود گفت: "احتمالاً جایگاه حواس و شعور انسان می بایست در سر (مغز) انسان باشد. بنابر این پس از جدا شدن سر از بدن، احتمالاً باید تا چند لحظه هنوز حواس و هشیاری فرد کار بکند. شما پس از اینکه سر من به وسیله گیوتین قطع شد، فوراً آن را روی دست، بالا بگیرید، من شروع به پلک زدن می کنم شما تعداد پلک زدن های مرا بشمارید تا زمان تقریبی از بین رفتن هشیاری و مرگ کامل به دست بیاید.".
پس از اینکه لاوازیه اعدام شد، سر او را بالا گرفتند و او بیش از ده بار پلک زد و این واقعه در تاریخ به ثبت رسید.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: مهدی پرنور)

ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

راه رفتن سگ روی آب

سه شنبه 25 آبان 1395
05:54
بیم BIM
راه رفتن سگ روی آب

شکارچی پرنده، سگ جدیدی خریده بود. سگی که ویژگی منحصر به فردی داشت. این سگ می توانست روی آب راه برود. شکارچی، وقتی متوجه این امر شد، نمی توانست باور کند و خیلی مشتاق بود که این موضوع را به دوستانش بگوید. برای همین هم، یکی از دوستانش را به شکار مرغابی در برکه ای در آن اطراف دعوت کرد.
او و دوستش شکار را شروع کردند و چند مرغابی شکار کردند. بعد او به سگش دستور داد که مرغابی های شکار شده را جمع کند. در تمام مدت چند ساعت شکار، سگ روی آب می دوید و مرغابی ها را جمع می کرد. صاحب سگ انتظار داشت دوستش درباره این سگ شگفت انگیز نظری بدهد یا اظهار تعجب کند، اما دوستش چیزی نگفت.
در راه بازگشت، او از دوستش پرسید آیا متوجه چیز عجیبی در مورد سگش شده است؟
دوستش پاسخ داد: "آره، در واقع، متوجه چیز غیرمعمولی شدم. سگ تو نمی تواند شنا کند."

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


نکته:
بعضی از افراد همیشه به ابعاد و نکات منفی توجه دارند. روی وجوه منفی تیم های کاری متمرکز نشوید. با توجه به جنبه های مثبت و نقاط قوت، در کارکنان و تیم های کاری، ایجاد انگیزه کنید. آیا شما با چنین افرادی همکار بوده اید؟


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

مشتری خود را بشناسید

سه شنبه 25 آبان 1395
05:51
بیم BIM
مشتری خود را بشناسید

یكی از نمایندگان فروش شركت كوكاكولا، مأیوس و نا امید از خاورمیانه بازگشت.
دوستی از وی پرسید: "چرا در كشورهای عربی موفق نشدی؟"
وی جواب داد: "هنگامی كه من به آنجا رسیدم، مطمئن بودم كه می توانم موفق شوم و فروش خوبی داشته باشم. اما مشكلی كه داشتم این بود كه من عربی نمی دانستم. لذا تصمیم گرفتم كه پیام خود را از طریق پوستر به آنها انتقال دهم. بنابراین سه پوستر زیر را طراحی كردم:

    پوستر اول، مردی را نشان می داد كه خسته و كوفته در بیابان بیهوش افتاده بود.
    پوستر دوم، مردی را كه در حال نوشیدن كوكاكولا بود، نشان می داد.
    پوستر سوم، مردی بسیار سرحال و شاداب را نشان می داد.

پوسترها را در همه جا چسباندم."
دوستش از وی پرسید: "آیا این روش، به كار آمد؟"
وی جواب داد: "متاسفانه من نمی دانستم عربها از راست به چپ می خوانند و لذا آنها ابتدا تصویر سوم، سپس تصویر دوم و بعد تصویر اول را دیدند."

نکته:
قبل از هر کار جدید، باید مطالعات اولیه به صورت کامل با در نظر گرفتن همه جوانب انجام شود.

(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management



ارسال شده در:

مار را چگونه باید نوشت؟

سه شنبه 25 آبان 1395
05:41
بیم BIM
مار را چگونه باید نوشت؟

روستایی بود دور افتاده كه مردمی ساده دل و بی سواد در آن سكونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان سوء استفاده كرده، به نوعی بر آنان حكومت می كرد.
برحسب اتفاق، گذر یك معلم به آن روستا افتاد و متوجه دغلكاری های ان مرد شیاد شد. معلم، او را نصیحت كرد كه از اغفال مردم دست بردارد و گرنه او را رسوا می كند؛ اما مرد شیاد نپذیرفت.
بعد از اتمام حجت، معلم با مردم روستا از فریبكاری های مرد شیاد سخن گفت و به آنان، نسبت به حقه های او هشدار داد. پس از كلی مشاجره بین معلم و مرد شیاد، قرار بر این شد كه فردا در میدان روستا معلم و مرد شیاد مسابقه بدهند تا معلوم شود كدامیك باسواد و كدامیك بی سواد است.
در روز موعود، همه مردم روستا در میدان ده گرد آمده بودند تا ببینند آخرِ كار چه می شود.
مرد شیاد به معلم گفت: بنویس "مار".
معلم نوشت: "مار".
نوبت به مرد شیاد كه رسید، او شكل مار را بر روی خاك ترسیم کرد و به مردم گفت: "شما خود قضاوت كنید، كدامیك از اینها مار است؟".
مردم كه سواد نداشتند، متوجه نوشته مار نشدند اما همگی، شكل مار را شناختند و به جان معلم افتادند و تا می توانستند او را كتك زدند و از روستا بیرون راندند.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


نکته:
اگر می خواهیم بر دیگران تأثیر بگذاریم و یا مایلیم آنها را با خود همراه كنیم، بهتر است با زبان، رویكرد و نگرش خود آنها، با ایشان سخن بگوییم و رفتار كنیم. همیشه نمی توانیم با اصول و چهارچوب فكری خود، دیگران را مدیریت كنیم. باید افكار و مقاصد خود را به زبانِ فرهنگ، نگرش، اعتقادات، آداب و رسوم و پیشینه آنان ترجمه کنیم و به آنها ارائه نماییم.


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

حكایت بهره وری در جنگل

دوشنبه 24 آبان 1395
10:27
بیم BIM
حكایت بهره وری در جنگل

مورچه هر روز صبح زود سر کار می رفت و بلافاصله کارش را شروع می کرد و با خوشحالی، به میزان زیادی تولید می کرد.
رئیسش که یک شیر بود، از اینکه می دید مورچه می تواند بدون سرپرستی بدین گونه کار کند، بسیار متعجب بود. بنابراین فکر کرد که اگر مورچه می تواند بدون هیچگونه سرپرستی بدین گونه تولید کند، پس با داشتن یک سرپرست، حتماً میزان تولیدش بسیار بالاتر خواهد رفت.
او بدین منظور سوسکی را که تجربه بسیار زیادی در سرپرستی داشت و به نوشتن گزارشات عالی شهره بود، استخدام کرد. اولین تصمیم سوسک، راه اندازی دستگاه ثبت ورود و خروج بود. او همچنین برای نوشتن و تایپ گزارشاتش به کمک یک منشی نیاز داشت. عنکبوتی هم مدیریت بایگانی و تماس های تلفنی را بر عهده گرفت.
شیر از گزارشات سوسک خوشش آمد و از او خواست که نمودارهایی که نرخ تولید را توصیف می کنند، تهیه نماید تا با آن نمودارها بتواند روندها را تجزیه و تحلیل کند. او می توانست از این موارد در گزارشاتی که به هیئت مدیره می داد، استفاده کند.
بنابراین سوسک مجبور شد یک کامپیوتر جدید به همراه یک دستگاه پرینتر لیزری بخرد. او از یک مگس برای مدیریت واحد تکنولوژی اطلاعات استفاده کرد.
مورچه که زمانی بسیار بهره ور و راحت بود، از این حد افراطی کاغذبازی و جلساتی که مدت زیادی از وقتش را هدر می داد، متنفر بود.
شیر به این نتیجه رسید که زمان آن فرا رسیده که شخصی را به عنوان مسئول واحدی که مورچه در آن کار می کرد، معرفی کند. این سِمَت به جیرجیرک داده شد. اولین تصمیم او هم خرید یک فرش و نیز یک صندلی ارگونومیک برای دفترش بود.
این مسئول جدید، یعنی جیرجیرک هم به یک کامپیوتر و یک دستیار شخصی که از واحد قبلیش به همراه آورده بود، به منظور کمک به برنامه بهینه سازی استراتژیک کنترل کارها و بودجه نیاز داشت.
اکنون واحدی که مورچه در آن کار می کرد، به مکانی غمگین تبدیل شده بود که دیگر هیچکس در آنجا نمی خندید و همه ناراحت بودند. در این زمان بود که جیرجیرک، شیر را متقاعد کرد که نیاز مبرم به شروع یک مطالعه درخصوص سنجش شرایط محیطی دارد.
با مرور هزینه هایی که برای اداره واحد مورچه می شد، شیر فهمید که بهره وری، بسیار کمتر از گذشته شده است. بنابراین او جغدی را، که مشاوری شناخته شده و معتبر بود، برای ممیزی و پیشنهاد راه حل اصلاحی استخدام نمود.
جغد سه ماه را در آن واحد گذراند و با یک گزارش حجیم چند جلدی باز آمد. نتیجه نهایی این بود: "تعداد کارکنان، بسیار زیاد است".

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


حدس می زنید اولین کسی که شیر اخراج کرد چه کسی بود؟ مسلماً مورچه! چون او بی انگیزگی خود را نشان داده بود و نگرشی منفی داشت.
(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)
ارسال شده در:

سبد گردو

دوشنبه 24 آبان 1395
10:11
بیم BIM
سبد گردو

حکایت می کنند که روزی مردی ثروتمند، سبدی بزرگ را پر از گردو کرد؛ آن را پشت اسبش گذاشت و وارد بازار دهکده شد. سپس سبد را روی زمین گذاشت و به مردم گفت: "این سبد گردو را هدیه می دهم به مردم این دهکده.فقط در صف بایستید و هر کدام یک گردو بردارید. به اندازه تعداد اهالی، گردو در این سبد هست و به همه می رسد".
مرد ثروتمند این را گفت و رفت. مردم دهکده پشت سر هم در صف ایستادند و یکی یکی از داخل سبد گردو برداشتند. پسربچه باهوشی هم در صف ایستاد. اما وقتی نوبتش رسید، در کنار سبد ایستاد و نوبتش را به نفر بعدی داد. به این ترتیب هر کسی یک گردو برمی داشت و پی کار خود می رفت. مردی که خیلی احساس زرنگی می کرد، با خود گفت: نوبت من که رسید دو تا گردو برمی دارم و فرار می کنم. در نتیجه به این پسر چیزی نمی رسد. او چنین کرد و دو گردو برداشت و در لابلای جمعیت گم شد. سرانجام وقتی همه گردوهایشان را گرفتند و رفتند، پسرک با لبخند سبد را از روی زمین برداشت و بر دوش خود گذاشت و گفت: "من از همان اول گردو نمی خواستم. این سبد از همه گردوها بسیار ارزشمندتر است." این را گفت و با خوشحالی راهی منزل خود شد.

نکته:
خیلی ها دلشان به گردوبازی خوش است و از این غافلند که آنچه گرانبهاست و ارزش بسیار بیشتری دارد، سبدی است که این گردوها در آن جمع شده اند. خیلی ها وقتی در شرکت یا مؤسسه ای کار می کنند، سعی دارند در حق بقیه افراد مجموعه، ظلم روا دارند فقط برای اینکه سهم بیشتری به دست آورند. آنها از این نکته ظریف غافلند که تیمی که در قالب شرکت، آنها را گرد هم جمع کرده، مانند سبدی است که گردوها را در خود نگه می دارد و حفظ این سبد و تیم به مراتب مهمتر از به دست آوردن چند گردوی اضافه است.
بسیاری اوقات، گردوها آنقدر انسان را به خود سرگرم می کنند، که فرد اصلاً متوجه نمی شود به خاطر لجاجت و یا یکدندگی و کله شقی و تعصب و خودخواهی فردی و گروهی در حال از دست دادن سبد نگهدارنده گردوهاست؛ و وقتی که سبد از هم می پاشد و گردوها روی زمین ولو می شوند و هر کدام به سویی می روند، تازه می فهمند که نقش سبد در این میان، چقدر تعیین کننده بوده است.
بیایید در هر جمعی که هستیم، سبد و تور نگهدارنده اصلی را ببینیم و آن را قدر نهیم و نگذاریم تار و پود سبد ضعیف شود. چرا که وقتی این تور نگهدارنده از هم بپاشد، دیگر هیچ چیزی در جای خود بند نخواهد شد و به هیچکس سهم شایسته و درخورش نخواهد رسید. دیگر فرصت های برابر در اختیار کسی قرار نخواهد گرفت و آرامش و قراری که در یک چهارچوب محکم و استوار قابل حصول است، به دست نخواهد آمد. بنابراین حواسمان جمع باشد که بی جهت سرگرم گردوبازی نشویم و اصل کاری را از دست ندهیم.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)
ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

گروه 99

دوشنبه 24 آبان 1395
10:00
بیم BIM
گروه 99

پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: "چرا اینقدر شاد هستی؟".
آشپز جواب داد: "قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم.".
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت : "قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست؛ اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مردی خوشبین است.".
پادشاه با تعجب پرسید: "گروه 99 چیست؟".
نخست وزیر پاسخ داد: "اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست.".
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر، فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند. آشپز پس از انجام کارها به خانه بازگشت و در مقابل در، کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با دیدن سکه های طلا ابتدا متعجب شد و سپس از شادی، آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلا را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. "99 سکه؟"
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!
آشپز بسیار دلشکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلای دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند. تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد.
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی بر سر آشپز آورده است، پس علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: "قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند، اما ... راضی نیستند.".

نکته:
خوشبختی ما در سه جمله است:

    تجربه آموختن از دیروز
    استفاده از امروز
    امید به فردا

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


ولی حیف که ما با سه جمله دیگر زندگی خود را تباه می کنیم:

    حسرت دیروز
    اتلاف امروز
    ترس از فردا

(فرستنده: مهدی پرنور)


ارسال شده در:
برچسب ها:داستان ،داستانک ،

دو سنگریزه

دوشنبه 24 آبان 1395
09:47
بیم BIM
دو سنگریزه

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشنهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند، بدهی او را می بخشد.
دختر از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاهبردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد، گفت: اصلاً یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم؛ دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود؛ اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود، باید پدر به زندان برود.
این گفتگو در جلوی خانه کشاورز انجام شد که زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمان تیزبینی داشت، متوجه شد که او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت!
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
تصور کنید اگر شما به جای آن دختر بودید، چه می کردید؟ اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید، می بینید که سه امکان وجود دارد:

    دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
    هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
    یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.

 مهندسی و مدیریت ساخت  (ICEMA)  Construction Engineering Management


لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحاً جانبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد. به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید، چه می کردید؟!
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد: دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود.
در همین لحظه دخترک گفت: آه، چقدر من دست و پا چلفتی هستم! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم، معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است....
و چون سنگریزه ای که در کیسه مانده بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود، به اجبار پذیرفت. دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است. نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود.
بدین ترتیب، خوب است همواره به خاطر داشته باشیم که:

    همیشه حداقل یک راه حل مناسب برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
    این حقیقت دارد که ما همواره از زاویه ای درست، به مسایل نگاه نمی کنیم.
    روزهای ما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.


(فرستنده: ثریا مرتضی رتکی)
ارسال شده در:

مدل سازی اطلاعات ساختمان building information modeling - مطالب ابر داستانک


مدل سازی اطلاعات ساختمان building information modeling - مطالب ابر داستانک,مدل سازی اطلاعات ساختمان, building information modeling
تمامی حقوق این وب سایت متعلق به مدل سازی اطلاعات ساختمان building information modeling است. ||